
ديروز من و برادرم به كانون رفتيم آخه ديروز 14 تير روز قلم بود .
عكس گرفتن مسابقه شعر گذاشتن شعر خوندن .
خلاصه خيلي خوش گذشت ولي وقعا جاتون خالي امسال كانون بهترين جشن و گرفت .
البته همه ي جشن هاي كانون خوبه ولي امسال خيلي گل كاشتن آخه كانون ما امسال بين 600 كانون كشور جزو 10 كانون برتر شده.
راستي از اين به بعد من قراره خودم مطلب توي وبلاگم بزارم.خود خودم تنها بدون كمك كسي.
یه روز که من توی حياط بودم بابام صدام زد.وقتی به بالا آمدم ديدم پدرم و نجاری که آمده بود در را درست کندتوی اتاق گير کرده اند چون ما در اتاق را تازه رنگ کرده بوديم رنگها به هم چسبیده بودند و در از آن ور دستگيره نداشت
.پدرم گفت:در را فشار بده.من با خودم گفتم بهتر است آنها را کمی در اتاق نگه دارم و با آنها بازی کنم.بابا همش می گفت:هانيه جان عزيزم يه کم محکمتر فشار بده.ولی آخر من چند دقيقه آنها را نگه داشتم
يادم می آيد که وقتی بچه بودم(۵ ساله)خيلی دوست داشتم به مکه بروم چون که مکه خانه خدا است.يک شب خواب ديدم که در مکه هستم.خيلی خوشحال شدم.فکر کردم واقعا در مکه هستم اما به هر چيز که دست می زدم دستم از توی آن رد می شد.بعد فهميدم که دارم خواب مي بينم.عصبانی شدم و از خواب پريدم.واقعا باورم نمی شد که در آنجا روح خود را ديده ام. شب بعد دوباره همان خواب ديدم.ديگر تحمل نداشتم از خواب پريدم و تا صبح بيدار ماندم.شب بعدی اين خواب را ديگر نديدم خيلی خوشحال شدم و ديگر هيچ وقت ...
می بخشید که نبودم به قول بعضی ها حسش نبود.
روزی روزگاری در شهر کومانی پادشاهی بود آن پادشاه يک وزير زرنگ داشت.در آن شهر يک مرد زندگی می کرد که اسم او مرد ناشناس بود.او خيلی به پول و طلا علاقه داشت و هر موقع که می خواست داخل قصر پادشاه بشود وزير پادشاه نمی گذاشت.چون که می دانست او می خواهد طلا و جواهرات شاه را بدزدد.شبی از شبها که شاه و وزير پادشاه خیلی خسته بودند خوابشان برده بود و سربازان تنبل هم خوابیده بودند مرد ناشناس به آرامی داخل قصر آمد.به سوی اتاق طلا و جواهر رفت.نصف طلا ها را دزديدو برد.چند روز بعد پادشاه فهميد که از اتاق طلا و جواهراتش دزدی شده بعد به وزيرش گفت: که برود و مردم شهر را جمع کند.وزير رفت و مردم شهر را جمع کرد.پادشاه به بيرون قصر آمدو به مردم شهر گفت:مردم ديده ام که نصف جواهراتم دزديده شده.هر کسی که جواهرات را پيدا کند جايزه بزرگی را می برد.يک مرد به اسم یانی چن می بيند که مرد ناشناس کيسه ای از طلايی را به دست گرفته. فهميد که او دزد است.از پشت سرش رفت و دستان او را گرفت و برد پيش وزير.وزير گفت:قبلا هم می دانستم که دزد تو هستی.حالا که با چشمان خودم ديدم ديگر باور می کنم.دست او ر اگرفت و بردش پيش پادشاه.پادشاه گفت:زود باشيد او را به زندان ببريد و اگر هم در زندان نمرد ببريدش به سياه چال.چند روز گذشت.مرد ناشناس با وجود اينکه آب و غذا به او نمي دادند نمرد.وزير مجبور شد او را به سياه چال ببرد تا با دستگاهايی که در سياه چال بود او را تکه تکه کنند.اگر گفتيد جايزه را چه کسی برد؟بله.آن مردی که اسمش يانی بود. می دانيد جايزه چه بود؟ يک کالسکه و هزار سکه طلا.
یک روز که با مادرم می خواستم به کانون بروم خوراکی های زيادی خريدم.مثل هميشه مادرم به من گفت: خوراکی هايت را به بچه ها تعارف کن و بعد سعی کن جلوی چشم بچه ها نخوری که ناراحت نشوند. من هم رفتم در سالنی که هيچ کس در آن نبود و بعضی موقعها درش باز بود و بچه ها داخل آن می آمدند.من به آن سالن رفتم هنوز چند ثانيه نگذشته بود که آقای صفربخش آمد و در سالن را قفل کرد و رفت من هم روی صندلی ها دراز کشيدم و با خیال راحت شروع کردم به خوردن خوراکی ها.وقتی خوراکی هایم تمام شد باز هم در را باز نکردند و من دوباره نشستم، ناگهان آقای صفربخش در را باز کرد و مادر ها داخل سالن آمدند.من ترسيدم و فرار کردم.آن موقع ساعت ۹ صبح بود و من به خانه زنگ زدم و به برادرم گفتم:هر چه زودتر به دنبالم بيايد ولی او گفت :بايد کمی صبر کني.آن روز من فقط به کلاس سفال گری رسيدم.
به من می گویند بگو که چه نتیجه ای از این ماجرا گرفتی.خوب!
نتيجه می گيريم:که هيچ وقت داخل آن سالن به تنهايی نروم بلکه بادوستان زيادی بروم.
چند روز پيش با دوستم داشتيم بازی مي کرديم.من خيلی حوصلم سر رفته بود،به خاطر همين به خودم گفتم بذار يه کم با دوستم شوخی کنم.به دوستم گفتم يه حرفی بزن که تا به حال به هيچ کس نگفتی تامن برايت آن را راز کنم.در جيبم يک نايلون بود آن را در آوردم و پاره پاره کردم و با صدای ترسناک و کلفتی به دوستم گفتم بگو((اتزه هينز گو ناتيو آنتو))
خلاصه هرچه به فکرم می رسيد می گفتم.وقتی نايلون داشت تمام می شد با همان صدا گفتم((دارد وقتت تمام می شود زود باش رازت را بگو)) و او هم يک حرف محرمانه را که نمی گذارند بنويسم به من زد.نصف نايلون در دستم مانده بود.انگشت شست دستم را داخل نايلون کردم و با صدای ترسناکی گفتم((اين را بگير)) دوستم که ترسيده بود گفت((ای مامان من مي ترسم)) و فرار کرد به خانه.
روز بعدش که داشتيم با هم بازی می کرديم دوستم به من گفت که به پدرم اين را گفتم و پدرم هم گفته راست است.من به دوستم گفتم الان کار دارم و بايد بروم.من هم به خانه آمدم و ماجرا را برای همه تعريف کردم
.
يادم می آيد که وقتی کلاس اول بودم با پانيز و کيميا دست خواهری داده بوديم که هيچ وقت با هم قهر نشويم.اما يک روز یکی از ما با دو نفر دیگر قهر کرد ما با هم دعوا کرديم اما بعد از چند روز به این نتيجه رسيديم که مگر ما دست خواهری نداده بوديم ؟اصلا به خاطر اين هم نه که ما دست خواهری داده بوديم به خاطر اينکه اگر ما با هم قهر شويم خدا بدش می آيد و به خاطر همين با هم آشتی کردیم و شماره تلفن های همديگر را گرفتيم و از آن به بعد هر روز به هم زنگ می زنيم وهيچ وقت با هم قهر نمی کنيم.
مامان روزت مبارک

روزی روزگاری دو خواهر و برادر بودند اسم خواهر سارا و اسم برادر دارا بود.یک روز سارا کوچولو به پارک رفت در پارک یک گنجشک را دید که خیلی تنها بود به طرف گنجشک دوید و گنجشک را برداشت.بعد که به خانه رفت دارا گفت: این چیه؟سارا گفت:در پارک این گنجشک کوچولو را دیدم. او تنها و گریان بود.دلم برای او سوخت و او را برداشتم و به خانه آوردم.سارا و دارا با هم قرار گذاشتند که یک روز سارا به گنجشک کوچولو آب و دانه بدهد یک روز هم دارا.آن روز نوبت سارا بود که به گنجشک کوچولو آب و دانه بدهد.او به خوبی از پس این کار برآمد. روز بعد آمد و نوبت دارا شد.او برای گنجشک کوچولو آب و دانه آورد و او را تنها گذاشت.رفت که با بچه ها بازی کند. بعد از بازی دارا که آمد گنجشک کوچولو را به خانه ببرد اما دید که نیست.او با ناراحتی و با آه و ناله به خانه رفت.سارا گفت:گنجشک کوچولو کجاست؟با ترس و لرز به سارا گفت:که او را گم کرده است.سارا خیلی ناراحت شد.هر دو با هم رفتند و همه جا را گشتند ولی او را پیدا نکردند.پشت همه درختها را گشتند بالاخره سارا پشت زیر یک نیمکت گنجشک کوچولو را پیدا کرد.از آن به بعد دارا هم قول داد که همیشه مراقب گنجشک کوچولو باشد وهیچ وقت او را گم نکند. طرح و نوشته: هانیه

عمو پورنگ عزیزم لطفا هر چه زودتر به تهران برگرديد و برنامه کودک را اجرا کنيد.يا اگر هم نمیاييد به تهران حداقل از همان جايی که هستيد برنامه را اجرا کنيد.شاید شما ما را دوست نداشته باشید و ما را فراموش کرده باشید ولی ما شما را خیلی دوست داریم و هیچ وقت فراموشتان نمی کنیم. دل من و همه بچه های ايران برای شما - شعر ها و بازی های قشنگتان خیلی تنگ شده.جای شما خیلی اینجا خالی است شما تنها مجری هستید که بچه ها خیلی دوست دارند پس لطفا هر چه زودتر برگرديد.

دوستار شما هانیه