تبليغاتX
ستاره کوچولو
خوراکی بامزه

یک روز که با مادرم می خواستم به کانون بروم خوراکی های زيادی خريدم.مثل هميشه مادرم به من گفت: خوراکی هايت را به بچه ها تعارف کن و بعد سعی کن جلوی چشم بچه ها نخوری که ناراحت نشوند. من هم رفتم در سالنی که هيچ کس در آن نبود و بعضی موقعها درش باز بود و بچه ها داخل آن می آمدند.من به آن سالن رفتم هنوز چند ثانيه نگذشته بود که آقای صفربخش آمد و در سالن را قفل کرد و رفت من هم روی صندلی ها دراز کشيدم و با خیال راحت شروع کردم به خوردن خوراکی ها.وقتی خوراکی هایم تمام شد باز هم در را باز نکردند و من دوباره نشستم، ناگهان آقای صفربخش در را باز کرد و مادر ها داخل سالن آمدند.من ترسيدم و فرار کردم.آن موقع ساعت ۹ صبح بود و من به خانه زنگ زدم و به برادرم گفتم:هر چه زودتر به دنبالم بيايد ولی او گفت :بايد کمی صبر کني.آن روز من فقط به کلاس سفال گری رسيدم.

به من می گویند بگو که چه نتیجه ای از این ماجرا گرفتی.خوب!

نتيجه می گيريم:که هيچ وقت داخل آن سالن به تنهايی نروم بلکه بادوستان زيادی بروم.

نوشته شده توسط هانیه ویسمه ای در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385 ساعت 7:18 | لینک ثابت |