تبليغاتX
ستاره کوچولو
سارا- دارا و گنجشک کوچولو

روزی روزگاری دو خواهر و برادر بودند اسم خواهر سارا و اسم برادر دارا بود.یک روز سارا کوچولو به پارک رفت در پارک یک گنجشک را دید که خیلی تنها بود به طرف گنجشک دوید و گنجشک را برداشت.بعد که به خانه رفت دارا گفت: این چیه؟سارا گفت:در پارک این گنجشک کوچولو را دیدم. او تنها و گریان بود.دلم برای او سوخت و او را برداشتم و به خانه آوردم.سارا و دارا با هم قرار گذاشتند که یک روز سارا به گنجشک کوچولو آب و دانه بدهد یک روز هم دارا.آن روز نوبت سارا بود که به گنجشک کوچولو آب و دانه بدهد.او به خوبی از پس این کار برآمد. روز بعد آمد و نوبت دارا شد.او برای گنجشک کوچولو آب و دانه آورد و او را تنها گذاشت.رفت که با بچه ها بازی کند. بعد از بازی دارا که آمد گنجشک کوچولو را به خانه ببرد اما دید که نیست.او با ناراحتی و با آه و ناله به خانه رفت.سارا گفت:گنجشک کوچولو کجاست؟با ترس و لرز به سارا گفت:که او را گم کرده است.سارا خیلی ناراحت شد.هر دو با هم رفتند و همه جا را گشتند ولی او را پیدا نکردند.پشت همه درختها را گشتند بالاخره سارا پشت زیر یک نیمکت گنجشک کوچولو را پیدا کرد.از آن به بعد دارا هم قول داد که همیشه مراقب گنجشک کوچولو باشد وهیچ وقت او را گم نکند.                   طرح و نوشته: هانیه

                            http://smallstar.blogfa.com&http://mjvanten.blogfa.com

نوشته شده توسط هانیه ویسمه ای در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385 ساعت 7:36 | لینک ثابت |