تبليغاتX
ستاره کوچولو
راز ترسناک

چند روز پيش با دوستم داشتيم بازی مي کرديم.من خيلی حوصلم سر رفته بود،به خاطر همين به خودم گفتم بذار يه کم با دوستم شوخی کنم.به دوستم گفتم يه حرفی بزن که تا به حال به هيچ کس نگفتی تامن برايت آن را راز کنم.در جيبم يک نايلون بود آن را در آوردم و پاره پاره کردم و با صدای ترسناک و کلفتی به دوستم گفتم بگو((اتزه هينز گو ناتيو آنتو)) خلاصه هرچه به فکرم می رسيد می گفتم.وقتی نايلون داشت تمام می شد با همان صدا گفتم((دارد وقتت تمام می شود زود باش رازت را بگو)) و او هم يک حرف محرمانه را که نمی گذارند بنويسم به من زد.نصف نايلون در دستم مانده بود.انگشت شست دستم را داخل نايلون کردم و با صدای ترسناکی گفتم((اين را بگير)) دوستم که ترسيده بود گفت((ای مامان من مي ترسم)) و فرار کرد به خانه.

روز بعدش که داشتيم با هم بازی می کرديم دوستم به من گفت که به پدرم اين را گفتم و پدرم هم گفته راست است.من به دوستم گفتم الان کار دارم و بايد بروم.من هم به خانه آمدم و ماجرا را برای همه تعريف کردم.

نوشته شده توسط هانیه ویسمه ای در سه شنبه سوم مرداد 1385 ساعت 7:46 | لینک ثابت |