
روزی روزگاری در شهر کومانی پادشاهی بود آن پادشاه يک وزير زرنگ داشت.در آن شهر يک مرد زندگی می کرد که اسم او مرد ناشناس بود.او خيلی به پول و طلا علاقه داشت و هر موقع که می خواست داخل قصر پادشاه بشود وزير پادشاه نمی گذاشت.چون که می دانست او می خواهد طلا و جواهرات شاه را بدزدد.شبی از شبها که شاه و وزير پادشاه خیلی خسته بودند خوابشان برده بود و سربازان تنبل هم خوابیده بودند مرد ناشناس به آرامی داخل قصر آمد.به سوی اتاق طلا و جواهر رفت.نصف طلا ها را دزديدو برد.چند روز بعد پادشاه فهميد که از اتاق طلا و جواهراتش دزدی شده بعد به وزيرش گفت: که برود و مردم شهر را جمع کند.وزير رفت و مردم شهر را جمع کرد.پادشاه به بيرون قصر آمدو به مردم شهر گفت:مردم ديده ام که نصف جواهراتم دزديده شده.هر کسی که جواهرات را پيدا کند جايزه بزرگی را می برد.يک مرد به اسم یانی چن می بيند که مرد ناشناس کيسه ای از طلايی را به دست گرفته. فهميد که او دزد است.از پشت سرش رفت و دستان او را گرفت و برد پيش وزير.وزير گفت:قبلا هم می دانستم که دزد تو هستی.حالا که با چشمان خودم ديدم ديگر باور می کنم.دست او ر اگرفت و بردش پيش پادشاه.پادشاه گفت:زود باشيد او را به زندان ببريد و اگر هم در زندان نمرد ببريدش به سياه چال.چند روز گذشت.مرد ناشناس با وجود اينکه آب و غذا به او نمي دادند نمرد.وزير مجبور شد او را به سياه چال ببرد تا با دستگاهايی که در سياه چال بود او را تکه تکه کنند.اگر گفتيد جايزه را چه کسی برد؟بله.آن مردی که اسمش يانی بود. می دانيد جايزه چه بود؟ يک کالسکه و هزار سکه طلا.