تبليغاتX
ستاره کوچولو
بازی

یه روز که من توی حياط بودم بابام صدام زد.وقتی به بالا آمدم ديدم پدرم و نجاری که آمده بود در را درست کندتوی اتاق گير کرده اند چون ما در اتاق را تازه رنگ کرده بوديم رنگها به هم چسبیده بودند و در از آن ور دستگيره نداشت.

پدرم گفت:در را فشار بده.من با خودم گفتم بهتر است آنها را کمی در اتاق نگه دارم و با آنها بازی کنم.بابا همش می گفت:هانيه جان عزيزم يه کم محکمتر فشار بده.ولی آخر من چند دقيقه آنها را نگه داشتم

نوشته شده توسط هانیه ویسمه ای در جمعه سوم آذر 1385 ساعت 7:14 | لینک ثابت |